آن: نهاد
آن: لحظه
آن: آن دیگری
«آن» از کنار هم قرار گرفتن این سه معنا شکل گرفته است.
نهاد، بخشی از روان که بسیاری از میلها، هیجانها و تعارضهای ما از آن سرچشمه میگیرند. لحظه، آن دم که چیزی در درون ما روشن میشود و نگاهمان به خود یا جهان تغییر میکند. و آن دیگری، رابطهای که تمام اینها در بستر آن اتفاق میافتد.
«آن»؛ تلاشی است برای نزدیک شدن به این سه از خلال روانکاوی، روانشناسی، ادبیات و فرهنگ.
اینجا بهدنبال پاسخهای قطعی نیستیم؛ بلکه میخواهیم پرسشهای بهتری دربارهی خود و تجربهی انسان طرح کنیم.
وقتی تصمیم میگیریم رواندرمانی را آغاز کنیم، معمولاً با نامهای مختلفی روبهرو میشویم؛ و این تنوع ممکن است این پرسش را ایجاد کند: آیا همهٔ این روشها یک کار را انجام میدهند و فقط نامهای متفاوتی دارند؟
پاسخ کوتاه، خیر است.
هر رویکرد درمانی بر پایهی درکی متفاوت از روان انسان شکل گرفته است. به همین دلیل، تفاوت آنها فقط در تکنیک نیست؛ در این است که منشأ رنج روانی را چگونه میبینند، هدف درمان را چه میدانند و مسیر رسیدن به آن را چگونه ترسیم میکنند.
برای مثال، بعضی رویکردها بیشتر بر کاهش نشانهها و حل مسئله تمرکز دارند. برخی دیگر تلاش میکنند الگوهای هیجانی و ارتباطی را تغییر دهند. و گروهی نیز میکوشند معنای تجربههای گذشته و رابطهی آنها با زندگی امروز را بهتر بشناسند.
به همین دلیل، پاسخ به این پرسش که «کدام رویکرد بهتر است؟» معمولاً وجود ندارد، و پرسش دقیقتر این است که: «برای چه کسی، با چه مشکلی، و با چه هدفی؟»
در این بخش مهمترین رویکردهای درمانی به زبانی ساده و بدون اصطلاحات پیچیده معرفی شدهاند. هدف این نوشتهها توصیه یا رد هیچ رویکردی نیست، بلکه فراهم کردن شناختی اولیه برای آگاهانهتر انتخاب کردن درمان است.
روانکاوی بر این باور است که بسیاری از احساسات، انتخابها، روابط و الگوهای تکرارشوندهٔ زندگی، تنها با نگاه به اتفاقات امروز قابل درک نیستند. بخش مهمی از آنچه تجربه میکنیم، از فرایندهای ناهشیار، تجربههای گذشته و شیوهای که شخصیت ما در طول زندگی شکل گرفته است، تأثیر میپذیرد.
در روانکاوی، گفتوگو تنها برای یافتن راهحل یک مشکل مشخص نیست. هدف، شناخت عمیقتر خود، درک الگوهای ناهشیار و کشف معنای تجربههایی است که ممکن است همچنان بر زندگی امروز اثر بگذارند. این فرایند معمولاً زمانبر است و به فرد کمک میکند تغییری پایدارتر در شیوهٔ تجربه کردن خود، دیگران و جهان پیرامونش ایجاد کند.
ممکن است برای افرادی مناسبتر باشد که احساس میکنند مشکلاتشان فقط به یک موقعیت یا دورهای خاص محدود نمیشود، بلکه الگوهای مشابهی را بارها در روابط، انتخابها یا احساسات خود تجربه میکنند و علاوه بر کاهش مشکلات، به شناخت عمیقتر خود و ایجاد تغییراتی پایدار و عمیق در شخصیت و شیوهٔ تجربهٔ زندگی علاقهمند هستند.
روانکاوی یک رویکرد واحد نیست و شامل دیدگاهها و شیوههای مختلفی است. در مقالهای جداگانه، با مهمترین رویکردهای روانکاوی و تفاوتهای آنها آشنا خواهیم شد.
رواندرمانی روانپویشی یکی از شیوههای درمانی است که بر نظریهها و مفاهیم روانکاوی استوار است. در این درمان نیز به تجربههای گذشته، روابط مهم زندگی، تعارضهای درونی و فرایندهای ناهشیار توجه میشود، اما این مفاهیم در قالب رواندرمانی و با تمرکز بر مشکل یا مشکلات مشخص فرد به کار گرفته میشوند.
رواندرمانی روانپویشی معمولاً کوتاهمدتتر و فشردهتر از روانکاوی است. در حالی که روانکاوی بیشتر بر کاوش آزاد دنیای درونی و فرایند رابطهٔ درمانی تکیه دارد، در رواندرمانی روانپویشی مسیر درمان از همان ابتدا بر محور یک یا چند مسئلهٔ مشخص سازماندهی میشود. اگرچه رابطهٔ درمانی در این رویکرد اهمیت زیادی دارد، تمرکز اصلی درمان بر شناخت و تغییر الگوهایی است که با مشکل فعلی فرد در ارتباط هستند.
ممکن است برای افرادی مناسبتر باشد که میخواهند ریشههای روانشناختی یک یا چند مشکل مشخص را بهتر درک کنند و در قالب یک درمان متمرکزتر، بر تغییر الگوهایی کار کنند که با مشکلات کنونی آنها در ارتباط هستند.
طرحوارهدرمانی بر این باور است که اگر برخی نیازهای هیجانی اساسی ما در دوران کودکی بهخوبی برآورده نشوند، الگوهایی عمیق از فکر، احساس و رفتار شکل میگیرند که میتوانند تا بزرگسالی ادامه پیدا کنند. این الگوها، که «طرحواره» نامیده میشوند، بر شیوهٔ نگاه ما به خود، دیگران و روابطمان تأثیر میگذارند.
در این درمان، فرد میآموزد این طرحوارهها را بشناسد، ریشهٔ آنها را درک کند و بهتدریج راههای سالمتری برای پاسخ دادن به نیازهای هیجانی خود پیدا کند. علاوه بر گفتوگو، از تمرینهای هیجانی و تجربهمحور نیز برای ایجاد تغییر استفاده میشود.
ممکن است برای افرادی مناسبتر باشد که سالها با مشکلات تکرارشونده در روابط، عزتنفس، احساس طردشدگی، کمالگرایی یا الگوهای رفتاری مشابه دستوپنجه نرم کردهاند.
درمان شناختی–رفتاری بر ارتباط میان افکار، احساسات و رفتار تمرکز دارد. در این رویکرد، فرد یاد میگیرد الگوهای فکری ناکارآمد را شناسایی کند و راههای مؤثرتری برای مواجهه با مشکلات پیدا کند. جلسات معمولاً ساختارمند هستند و تمرینهایی برای انجام دادن بین جلسات وجود دارد.
ممکن است برای افرادی مناسبتر باشد که به دنبال رویکردی عملی و کوتاهمدت برای مدیریت مشکلاتی مانند اضطراب، افسردگی یا برخی ترسها هستند.
ACT بر این ایده استوار است که هدف درمان، از بین بردن همهٔ افکار و احساسات ناخوشایند نیست. بسیاری از تجربههای دردناک، بخشی طبیعی از زندگی هستند و تلاش مداوم برای کنترل یا حذف آنها، گاهی خود به رنج بیشتری منجر میشود.
در این رویکرد، فرد میآموزد به جای درگیر شدن با افکار و احساسات دشوار، آنها را با آگاهی و انعطاف بیشتری تجربه کند و در عین حال، رفتارهای خود را بر اساس ارزشها و آنچه در زندگی برایش اهمیت دارد، انتخاب کند.
ممکن است برای افرادی مناسبتر باشد که احساس میکنند بخش زیادی از انرژی خود را صرف مبارزه با افکار، احساسات یا نگرانیهایشان میکنند و میخواهند، حتی در حضور این تجربهها، زندگی معنادارتر و هماهنگتری با ارزشهای خود داشته باشند.
درمان هیجانمدار بر این باور است که هیجانها فقط واکنشهایی گذرا نیستند، بلکه اطلاعات مهمی دربارهٔ نیازها، تجربهها و روابط ما در خود دارند. گاهی مشکل اصلی، وجود یک احساس نیست؛ بلکه ناتوانی در شناخت، تجربه یا پردازش آن است.
در این رویکرد، درمانگر به فرد کمک میکند به جای نادیده گرفتن یا سرکوب احساسات، آنها را با امنیت بیشتری تجربه کند، معنایشان را بهتر بفهمد و بهتدریج احساسات ناسازگار را با تجربههای هیجانی سالمتر جایگزین کند.
ممکن است برای افرادی مناسبتر باشد که احساس میکنند از هیجانهای خود فاصله گرفتهاند، در بیان احساسات دشواری دارند یا بارها در روابط خود با واکنشهای هیجانی مشابه روبهرو میشوند.
درمان بینفردی بر این ایده استوار است که سلامت روان و کیفیت روابط ما بر یکدیگر تأثیر میگذارند. گاهی مشکلاتی مانند افسردگی یا اضطراب، با تعارض در روابط، سوگ، تغییرات مهم زندگی یا احساس تنهایی و انزوا پیوند دارند.
در این رویکرد، درمانگر و مراجع با تمرکز بر روابط و موقعیتهای فعلی زندگی، تلاش میکنند راههای مؤثرتری برای برقراری ارتباط، حل تعارضها، سازگار شدن با تغییرات و تقویت شبکهٔ حمایتی پیدا کنند.
ممکن است برای افرادی مناسبتر باشد که احساس میکنند بخش مهمی از مشکلاتشان با روابط نزدیک، سوگ، تغییر نقشهای زندگی یا دشواری در برقراری ارتباط با دیگران گره خورده است.
بخشی برای خواندنِ روانکاوانهی رمانها، فیلمها، و آثارِ هنری؛ جایی که مفاهیمِ نظری را از دلِ روایتها بیرون میکشیم.
در یکی از نبردهای ایران و توران، تاج پادشاهی ایران در آستانهی افتادن بر زمین قرار میگیرد. بهرام، فرزند گودرز، خود را به آن میرساند و پیش از آنکه تاج بر خاک بیفتد، آن را میگیرد و از بیحرمتی به نماد شهریای ایران جلوگیری میکند. شب هنگام پس از پایان جنگ، بهرام متوجه میشود که تازیانهاش را در میدان نبرد جا گذاشته است؛ تازیانهای که نام او بر آن نقش بسته بود. گودرز و گیو از او میخواهند برای یافتن تازیانه بازنگردد. هیچ تازیانهای ارزش جان یک پهلوان را ندارد. اما بهرام تصمیمش را گرفته است. به میدان بازمیگردد، تازیانه را پیدا میکند و همانجا کشته میشود.
اگر این داستان را فقط ستایش غیرت پهلوانی بدانیم، شاید از کنار پرسش اصلی آن گذشته باشیم. پرسش این نیست که چرا بهرام جانش را برای یک تازیانه به خطر انداخت؛ پرسش این است که چگونه ممکن است یک شیء، آنقدر با هویت انسان درآمیزد که از دست دادنش، از دست دادن بخشی از خود احساس شود؟
در روانکاوی، اشیا همیشه فقط اشیا نیستند. گاهی به حامل بخشی از هویت ما تبدیل میشوند. آنچه از دست میرود، صرفاً یک وسیله یا یک دارایی نیست؛ بلکه چیزی است که احساس میکنیم به کمک آن خودمان را میشناسیم و به دیگری معرفی میکنیم.
برای یکی، یک عنوان شغلی است. برای دیگری، یک رابطه، یک مدرک، یک موقعیت اجتماعی یا حتی تصویری که دیگران از او دارند. اینها دیگر فقط «دارایی» نیستند؛ بخشی از پاسخ ما به این پرسشاند که «من که هستم؟»
شاید تازیانهی بهرام نیز چنین جایگاهی پیدا کرده بود. مسئله، ارزش مادی تازیانه نبود؛ بلکه معنایی بود که برای او حمل میکرد. بازگشت به میدان را میتوان تلاشی برای حفظ تصویری دانست که بدون آن، دیگر خود را همان بهرامِ پیشین نمییافت.
شاهنامه در اینجا فقط از مرگ یک پهلوان سخن نمیگوید؛ از لحظهای سخن میگوید که مرز میان «من» و آنچه به آن دل بستهام، از بین میرود. و شاید تراژدی واقعی، نه جا ماندن یک تازیانه، بلکه آن لحظهای باشد که دیگر نتوانیم خودمان را بدون آن تصور کنیم.
کودکان همیشه نمیتوانند احساسات و نگرانیهای خود را با کلمات بیان کنند. گاهی آنچه در درون آنها میگذرد، به شکل اضطراب، پرخاشگری، گوشهگیری، مشکلات خواب، افت تحصیلی، دشواری در ارتباط با دیگران یا تغییرات رفتاری خود را نشان میدهد.
رواندرمانی کودک، تنها زمانی نیست که مشکلی جدی وجود داشته باشد؛ گاهی فرصتی است تا کودک در محیطی امن، احساسات، نگرانیها و تجربههای خود را بهتر بشناسد و راههای سالمتری برای کنار آمدن با آنها پیدا کند.
در جلسات درمان، بسته به سن و نیاز کودک، از گفتوگو، بازی، نقاشی، داستان، فعالیتهای خلاقانه و سایر ابزارهای مناسب استفاده میشود. هدف، آموزش مستقیم یا نصیحت کردن کودک نیست؛ بلکه ایجاد فضایی است که او بتواند آنچه را در درونش میگذرد، به شیوهای متناسب با سن خود بیان و تجربه کند.
درمان کودک معمولاً بدون همکاری خانواده کامل نمیشود. به همین دلیل، در بسیاری از موارد، بخشی از فرایند درمان به گفتوگو با والدین، شناخت بهتر شرایط کودک و بررسی راههایی اختصاص دارد که بتوانند از او حمایت مؤثرتری کنند. درخواست کمک برای یک کودک، به معنای شکست والدین نیست. گاهی همانطور که برای سلامت جسم به پزشک مراجعه میکنیم، برای رشد و سلامت روان نیز همراهی یک متخصص میتواند به کودک و خانواده کمک کند.
در این سلسله نشستها شاهنامه را از ابتدا تا پایان با هم میخوانیم. به داستانهای اساطیری و پهلوانی سفر میکنیم، و دربارهی شخصیتهای شاهنامه و ماجرا هایشان با هم گپ میزنیم.
کتابفروشی ماجرا، شعبه مهرشهر
گاهی یک اتفاق تمام شده، گفتوگویی به پایان رسیده یا تصمیمی گرفته شده، اما ذهن همچنان آن را رها نمیکند. بارها به همان مکالمه برمیگردیم، جوابهای دیگری که میتوانستیم بدهیم را مرور میکنیم، آینده را پیشبینی میکنیم یا از خودمان میپرسیم: «چرا نمیتوانم دیگر به این موضوع فکر نکنم؟»
ادامه مطلب ←

نکتهای بالینی دربارهی واکنش درمانی منفی، از فروید تا بتی جوزف.
ادامه مطلب ←
نکتهای بالینی دربارهی همانندسازی فرافکنانه و ظرفیت دربرگرفتن.
ادامه مطلب ←
بخش مهمی از آنچه ما را به کسی که هستیم تبدیل کرده، بیرون از آگاهی ما شکل گرفته است. تجربههایی که شاید به یادشان نیاوریم یا حتی نتوانیم بهروشنی دربارهشان حرف بزنیم، اما ردّشان در شیوهی دوست داشتن، ترسیدن، فاصله گرفتن، وابسته شدن و رابطه برقرار کردن ما ادامه پیدا میکند. روانکاوی برای من راهی برای نزدیک شدن به همین بخشهای نادیدهی تجربهی ماست؛ به آنچه در روابطمان تکرار میکنیم، بیآنکه همیشه بدانیم چرا.
آنچه در روانکاوی اهمیت دارد، صرفاً فهمیدن این الگوها نیست. بسیاری از آنها در رابطهی درمانی دوباره زنده میشوند؛ در فاصلهها و نزدیکیها، در سکوتها، خشمها، انتظارها و ترسهایی که میان دو نفر شکل میگیرد. برای من، اتاق درمان جایی است که میتوان به این تجربهها مجال ظهور داد، آنها را با دیگری تحمل کرد و بهتدریج معنایی برایشان پیدا کرد.
شاید تغییر از همینجا آغاز شود: وقتی آنچه تا پیش از این ناگزیر به تکرارش بودیم، کمکم قابل دیدن و تجربه کردن میشود. نه با وعدهی رهایی کامل از گذشته، بلکه با این امکان که گذشته دیگر تنها راهِ تعیینکنندهی اکنون ما نباشد.
برای من، روانکاوی در نهایت گسترش امکانِ بودن است؛ اینکه آدم بتواند کمتر از سر اجبارهای ناآگاهانه و بیشتر از جایی که آن را متعلق به خودش تجربه میکند، زندگی کند.
برای من، روانکاوی پیش از هر چیز راجع به آسیبپذیر شدن است؛ هر تغییری با آسیبپذیری آغاز میشود و همینطور، هر رابطهای با آسیبپذیر شدن عمق پیدا میکند. اتاق درمان جایی است که اجازه میدهیم قطعات وجودمان کمی متزلزل شوند تا در کنار حضوری زنده و در عین حال امن، و در جریان کاوش در ناآگاه، بازآرایی شوند. پس در این آسیبپذیری، چیزی از جنس اعتماد به دیگری و امکان ترمیم وجود دارد.
هرچند در این تزلزل، همیشه احساسی از گمگشتگی و بیگانگی هم وجود دارد، اما هر گمشدهای از دست نرفته؛ گاهی فقط هنوز مسیر خودش را پیدا نکرده است، و همیشه امکان آن وجود دارد که با کمی همراهی و حمایت، این مسیر را دوباره پیدا کند.
و در نهایت، این بازآرایی میتواند به سوژه کمک کند زنده باشد؛ بتواند راهی برای زندگی کردن چیزی پیدا کند که واقعاً از آنِ خودش است.
در کار با آدمها، همیشه برایم این سؤال وجود داشته که چیزی که امروز در زندگی ما اتفاق میافتد، چقدر متعلق به امروز است. چرا بعضی رابطهها را تکرار میکنیم؟ چرا گاهی چیزی را میخواهیم، اما درست وقتی به آن نزدیک میشویم، عقب میکشیم؟ و چرا بعضی احساسها برایمان آنقدر دشوارند که حتی نمیتوانیم دربارهشان حرف بزنیم؟
برای من، رواندرمانی تحلیلی از همین پرسشها شروع میشود؛ از کنجکاوی درباره بخشهایی از خودمان که همیشه برای خودمان هم روشن نیستند.
مسیر حرفهایام را با تحصیل در رشته خانوادهدرمانی در دانشگاه شهید بهشتی آغاز کردم و از سال ۱۳۹۵ فعالیت بالینیام را با دختران نوجوان و جوان ایرانی و افغان، در مرکزی با رویکرد آگاه به تروما، ادامه دادم. این تجربه و سالهای آموزش و سوپرویژن، نگاه من را به رنج روانی و نقش رابطه در شکلگیری و ترمیم آن عمیقتر کرد. بعدتر مسیرم را در رواندرمانی تحلیلی و روانکاوی ادامه دادم. امروز بهعنوان رواندرمانگر تحلیلی با نوجوانان و بزرگسالان کار میکنم و کاندیدای رواندرمانگری تحلیلی در مرکز مطالعات روانکاوی تهران هستم.
در درمان، تلاش میکنم فضایی فراهم شود که بتوانیم کمی آهستهتر به تجربههای خودمان نگاه کنیم؛ به ترسها، نیازها، خشمها و رابطههایی که گاهی ریشههایشان به سالها قبل برمیگردد. در جامعهای که بسیاری از ما با فقدان، ناامنی، مهاجرت، فشار و تروماهای جمعی زندگی کردهایم، بخشی از رنج ما ممکن است فقط داستان شخصی ما نباشد. شاید درمان فرصتی باشد برای فهمیدن این داستانها؛ اینکه چه چیزی ما را ساخته، چه چیزهایی را هنوز با خود حمل میکنیم و چطور میتوانیم رابطه متفاوتی با خودمان و دیگری تجربه کنیم.
من لیلا هستم، روانکاو کودک، نوجوان و بزرگسال. بخش مهمی از مسیر حرفهای من در کنار کودکان شکل گرفته؛ جایی که جهان درونیشان در بازیها، سکوتها و نگاههایشان آشکار میشود. باور دارم بسیاری از احساسات و الگوهای امروز ما، سالها پیش و بیرون از آگاهیمان شکل گرفتهاند و هنوز در روابط و انتخابهایمان ادامه پیدا میکنند؛ درست همانجایی که کودکِ درون هر فرد هنوز حرفهایی برای شنیدهشدن دارد.
در اتاق درمان، این تجربههای پنهان آرامآرام مجال دیدهشدن پیدا میکنند؛ چه در رابطهی کودک با درمانگر، چه در نزدیکیها و فاصلهها، چه در سکوتهایی که معنای خودشان را دارند. بسیاری از الگوهایی که در زندگی تکرار میکنیم، در رابطهی درمانی دوباره زنده میشوند؛ در مکثها، ترسها، دلبستگیها و مقاومتهایی که میان دو نفر شکل میگیرد. روانکاوی برای من راهی است برای نزدیک شدن به همین بخشهای نادیده؛ برای لمس تجربههایی که شاید سالها در سکوت ماندهاند.
تغییر از همینجا آغاز میشود؛ وقتی گذشته آرامآرام قدرتش را از دست میدهد و آنچه ناگزیر تکرار میکردیم قابل دیدن و تجربه کردن میشود. روانکاوی برای من گشودن امکانهای تازهی بودن است؛ اینکه هر کودک، نوجوان و بزرگسال بتواند به زندگی آگاهانهتر، سبکتر و هماهنگتر با جهان درونی خودش نزدیک شود.
روانکاوی یک کتابچه در بالین نیست و آنطور که فروید میگوید با هر روانکاونده پروسهی روانکاوی از نو ابداع میشود. تجربهی شخصی از روانکاوی و نیز حضورم در جلسات آنالیز کنترل امکانهایی نو برایم فراهم کرد. در این رویکرد سازوکارهای روان با صبر آشکار شده و روی آنها کار میشود و من آموختم که انسان را نمیتوان با فرمولهای ساده توضیح داد. لازم است تا با او در مسیر پر پیچ و خم و گاه رنجآورش همراه شد. کمی مشابه گشت و گذار با یک دوست.
روانکاوی با کشف فروید و بروئر در باب اهمیت کلام آغاز شد و بعدها فروید روانکاوی را اینطور تعریف کرد:
۱. روشی برای پژوهش در فرآیندهای روانی که از روشهای دیگر تقریباً غیرقابل دسترسیاند.
۲. روشی برای درمان اختلالات نوروتیک که بر پایهی این پژوهش بنا شده است.
۳. مجموعهای از دادههای روانشناختی که به تدریج در حال تبدیل شدن به یک رشتهی علمی جدید است.
من این رویکرد را ابزاری توانمند برای رهایی میدانم. برای رهایی از تقلیلگرایی و تبدیل شدن به یک کُدِ تشخیصی چرا که روانکاوی به نشانههایی مثل اضطراب، غم، ترس و ... به چشم دشمنی که باید فورا نابود شود نگاه نمیکند. آنها را مانند پیامهایی رمزگذاریشده از سوی ناآگاه میبیند. روانکاو کمک میکند تا روانکاونده فکر کند و ببیند این دردنشانها چه میخواهند و ادعای معجزه هم ندارد و رنجهای طبیعی زیستن را از بین نمیبرد. او به روانکاونده یاری میدهد تا از یک قربانیِ منفعلِ شرایط بیرونی و ژنتیک به سوژهای بدل شود که مسئولیتِ تاریخچه، خواستها و نقشهایش را بپذیرد و بتواند مسیر زندگیاش را بر پایهی اشتیاقاتش طرحریزی کند. در جلسات روانکاوی هیچ فرم یا پرسشنامهی استانداردی وجود ندارد. مهمترین ابزار کار کلام است. روانکاونده خطورات ذهنیاش را بیان میکند. تراژدی زیستپذیر است و روانکاو با حضورش کمک میکند تا روانکاونده ضمن مواجهه با حقیقتِ منحصر بفردش رهایی را تجربه کند.
فعلاً زمانِ خالی ثبت نشده.
اگر مایل به شروعِ درمان یا مشاورهی اولیه هستید، از راههای زیر در تماس باشید. پاسخگوییِ معمول ظرفِ ۲ تا ۳ روزِ کاری است.