دو ذهن، یک میدان
از روانکاویِ تکنفره تا میدانِ مشترکِ تحلیلی
تصویرِ رایج از رابطهی درمانی، اغلب چنین است: بیماری با ذهنی آشفته، و درمانگری با ذهنی آرام و بیرون از آن آشوب، که وظیفهاش صرفاً فهمیدن و مرتبکردنِ چیزی است که به او تعلق ندارد. این تصویر، ریشه در همان چیزی دارد که فروید بنیان گذاشت: نگاهی که بعدها آن را «روانکاویِ تکنفره» نامیدند. در این نگاه، درمانگر جایگاهی بیطرف و تقریباً بیرون از میدان دارد؛ آینهای صاف که فقط تصویرِ ذهنِ بیمار را بازمیتاباند، بیآنکه خودش وارد صحنه شود.
کلاین و بیون این تصویر را عمیقتر کردند، اما هنوز تا حد زیادی در همان چارچوب باقی ماندند. در نگاهِ بیون، بیمار محتوای خامِ تجربهاش را در ظرف روان درمانگر میریزد و درمانگر، آن را هضم میکند و بازمیگرداند. جهتِ اصلیِ حرکت، هنوز از بیمار بهسمتِ درمانگر است.
مادلین و ویلی بارانگر (Madeleine and Willy Baranger)، زوج روانکاوِ آرژانتینی، در دههی ۱۹۶۰ نخستین کسانی بودند که این جهتِ یکطرفه را زیرِ سؤال بردند. آنها مفهومِ «میدانِ تحلیلی» را پیش کشیدند: فضایی که نه متعلق به بیمار است و نه به درمانگر، بلکه محصولِ مشترکِ حضورِ هر دو ست. از نگاهِ آنها، آنچه در جلسه رخ میدهد را نمیتوان صرفاً به تجربهی بیمار یا واکنشِ درمانگر تقلیل داد؛ بلکه واقعیتِ سومی شکل میگیرد که پیش از نشستنِ این دو نفر روبهروی هم، وجود نداشتهاست.
توماس اوگدن این ایده را با مفهومِ «شخصِ سومِ تحلیلی» بسط داد. او معتقد بود در هر جلسه، ذهنیتِ بیمار و ذهنیتِ درمانگر، بدونِ آنکه هیچکدام آگاهانه بخواهند، در هم تنیده میشوند و ذهنیتِ سومی خلق میکنند که نه کاملاً از آنِ بیمار است، نه کاملاً از آنِ درمانگر. چیزی که واقعاً باید در درمان تحلیل شود، نه صرفاً درونِ ذهنِ بیمار، بلکه تجربهای ست که در این فضای سوم شکل میگیرد.
روانکاوانِ رابطهای، از جمله استیون میچل، این چرخش را از حوزهی تکنیک به حوزهی هستیشناسیِ رابطه گسترش دادند. از نگاهِ آنها، اساساً چیزی بهنامِ «ذهنِ بیمار» جدا از رابطه وجود ندارد که درمانگر بخواهد از بیرون آن را بشناسد؛ هویت، تنها در بسترِ روابط شکل میگیرد و بازتولید میشود، و رابطهی درمانی هم از این قاعده مستثنا نیست. درمانگر، با تاریخچه، حساسیتها، و حتی سردرگمیهای خودش، ناگزیر بخشی از این رابطهی زنده و متقابل است.
آنچه این مسیر نشان میدهد، بازتعریفِ جایگاهِ درمانگر است: از ناظری بیرونی که فقط آشوبِ دیگری را مرتب میکند، به شریکی که خودش نیز، به شکلی متفاوت، وارد همان میدانِ درهمتنیده میشود؛ نه برای آنکه آشوب را از میان ببرد، بلکه برای آنکه در کنارِ بیمار، آن را تحمل و اندیشه کند.
از این منظر، درمانگر لزوما نمیپرسد که «چطور بفهمم در ذهنِ بیمار چه میگذرد؟» بلکه میپرسد: «الان، در این میدانِ مشترک، چه چیزی دارد میانِ من و او ساخته میشود؟»
در پست بعد، به مفاهیم مطرح شده توسط مادلین و ویلی بارانگر بیشتر خواهیم پرداخت.