گروه روان‌کاوی آن ← بازگشت به سایت
روان‌کاوی

زنده‌شدن، یک پروژه‌ی دو نفر است

 زنده‌شدن، یک پروژه‌ی دو نفر است

در پستی در صفحه‌ی اینستاگرام آن درباره‌ی مقاله‌ی امیلی سایدل نوشتیم؛ لحظه‌ای در اتاق درمان که صدای یخچال به صدای اسب شباهت پیدا می‌کند، مراجع می‌خندد و برای مدتی کوتاه، چیزی در رابطه از سکون بیرون می‌آید. لحظه‌ای کوچک که قرار نیست مسئله‌ای را حل کند یا معنای پنهانی را آشکار سازد، اما امکان تجربه‌ای متفاوت را فراهم می‌کند.
ایمی شوارتز در مقاله‌ی خود، Keeping the Channel Open: Psychic Deadness, and the Relational Emergence of Aliveness، به همین تجربه بازمی‌گردد و پرسشی را پیش می‌کشد: در این لحظه

وقتی بی‌جانی به رابطه راه پیدا می‌کند
در روایت سایدل، آرتور با ناامیدی عمیق و احساس گسست از زندگی دست‌وپنجه نرم می‌کند. در چنین وضعیتی، حتی تفسیرهای دقیق درمانگر ممکن است به‌جای آنکه امکان تازه‌ای بگشایند، همچون سرزنش یا حمله تجربه شوند. انگار کلمات، هرقدر هم درست باشند، نمی‌توانند به تجربه‌ای راه پیدا کنند که از حرکت ایستاده است.
شوارتز توجه ما را به موقعیت درمانگر نیز جلب می‌کند. مواجهه‌ی مداوم با ناامیدی مراجع می‌تواند در خود درمانگر هم احساس بی‌جانی، فرسودگی یا ناتوانی ایجاد کند. او نیز ممکن است احساس کند چیزی برای گفتن یا انجام‌دادن باقی نمانده است.
در این وضعیت، تلاش برای زنده‌کردن رابطه می‌تواند به واکنشی شتاب‌زده تبدیل شود: درمانگر می‌کوشد با تفسیری تازه، مداخله‌ای متفاوت یا انرژی بیشتر، سکون را از میان بردارد. اما اگر این تلاش راهی برای گریز از تجربه‌ی مشترک بی‌جانی باشد، ممکن است فاصله‌ی میان آن دو را بیشتر کند.
مسئله این نیست که درمانگر باید در ناامیدی متوقف بماند؛ بلکه باید بتواند متوجه شود این ناامیدی چگونه بر خودش و رابطه اثر گذاشته است، بدون آنکه فوراً بکوشد آن را بپوشاند یا از میان ببرد.

از انتقال سرزندگی تا ساختن تجربه‌ای مشترک
با بازگشت به لحظه‌ی صدای یخچال، می‌توان تفاوت ظریفی را دید. درمانگر صرفاً چیزی امیدوارکننده به آرتور نمی‌گوید یا او را به بیرون‌آمدن از ناامیدی دعوت نمی‌کند. توجه آن‌ها به صدایی در جهان بیرون جلب می‌شود؛ صدایی که به اسب شباهت پیدا می‌کند و امکان خیال‌پردازی و خنده را به وجود می‌آورد.
در این لحظه، درمانگر از جایگاه کسی که باید معنای تجربه‌ی مراجع را کشف و تفسیر کند، برای مدتی فاصله می‌گیرد. او وارد فضایی می‌شود که در آن نمی‌داند گفت‌وگو به کجا خواهد رسید. آرتور نیز صرفاً دریافت‌کننده‌ی توجه درمانگر نیست؛ او با پاسخ خود در شکل‌دادن به این تجربه مشارکت می‌کند.
شوارتز این لحظه را نمونه‌ای از vitalizing enactment، یا «کنش زنده‌کننده»، می‌داند: رخدادی خودجوش و پیش‌بینی‌نشده که در آن، امکان تازه‌ای برای ارتباط از خلال مشارکت هر دو نفر شکل می‌گیرد.
البته چنین لحظه‌ای از پیش تضمین‌شده نیست. دعوت درمانگر ممکن است بی‌پاسخ بماند یا مراجع نخواهد وارد آن شود. آنچه این تجربه را زنده‌کننده می‌کند، صرفاً ابتکار درمانگر نیست؛ پاسخی است که میان آن دو شکل می‌گیرد و چیزی را ممکن می‌کند که هیچ‌کدام به‌تنهایی نمی‌توانستند از پیش تعیین کنند.
در اینجا سرزندگی چیزی نیست که درمانگر داشته باشد و به مراجع منتقل کند؛ چیزی است که در رابطه و از طریق مشارکت هر دو پدید می‌آید.

دیده‌شدن همیشه آسان نیست
شوارتز همچنین یادآوری می‌کند که توجه و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن، هرچند می‌توانند زنده‌کننده باشند، همیشه تجربه‌هایی ساده یا خوشایند نیستند. برای کسی که با طردشدگی، تنهایی یا محرومیت عاطفی زندگی کرده است، دیده‌شدن از سوی دیگری ممکن است هم امکان تازه‌ای بگشاید و هم احساس شرم یا ناامنی برانگیزد.
گاهی نادیده‌ماندن، با وجود رنجی که به همراه دارد، شیوه‌ای برای حفظ امنیت روانی است. در چنین شرایطی، صرفِ توجه بیشتر از سوی درمانگر لزوماً به تغییر منجر نمی‌شود. آنچه اهمیت دارد، چگونگی شکل‌گرفتن این توجه در رابطه و امکان تحمل تجربه‌ای است که ممکن است هم‌زمان خواستنی و تهدیدکننده باشد.
همین نکته نشان می‌دهد که سرزندگی را نمی‌توان به مداخله‌ای مشخص یا روشی برای ایجاد حال بهتر تقلیل داد. آنچه در یک لحظه امکان حرکت ایجاد می‌کند، ممکن است در لحظه‌ای دیگر اضطراب‌برانگیز باشد. درمانگر باید بتواند به این تفاوت‌ها حساس بماند.

با هم بودن و شدن
شوارتز در پایان، بحث را به مفهوم وینیکات از going on being، یا «ادامه‌ی بودن»، پیوند می‌دهد؛ امکانی برای تداوم تجربه‌ی وجودی در حضور دیگری. سایدل این ایده را با تأکید بر going on becoming، یا «ادامه‌ی شدن»، گسترش می‌دهد؛ امکانی برای تحول و حرکت به‌سوی شکل‌هایی از زندگی که هنوز شناخته‌شده نیستند.
شوارتز بر بُعد رابطه‌ای این حرکت تأکید می‌کند: در اتاق درمان، فقط مراجع نیست که باید امکان ادامه‌دادن و تغییرکردن را بازیابد. درمانگر نیز باید بتواند در مواجهه با بی‌جانی، امکان حضور و حرکت خود را پیدا کند. پرسش این است که آن دو چگونه می‌توانند در رابطه‌ای که زیر فشار ناامیدی قرار گرفته، دوباره امکانِ با هم بودن و شدن را بیابند.
این به معنای آن نیست که درمانگر و مراجع تجربه‌ای یکسان دارند یا مسئولیت‌هایشان برابر است. بلکه به این معناست که آنچه در رابطه رخ می‌دهد، از مشارکت هر دو تأثیر می‌پذیرد و سرزندگی نمی‌تواند صرفاً محصول اراده یا مهارت یکی از آن‌ها باشد.
بازماندن کانال نیز به معنای گشوده‌ماندن دائمی آن نیست. سرزندگی ممکن است دوباره جای خود را به سکون بدهد؛ رابطه ممکن است بار دیگر بی‌جان شود و حرکت از دست برود. آنچه اهمیت دارد، امکان بازگشت به تجربه و یافتن راهی تازه در دل همین رابطه است.

منبع:
Schwartz Cooney, A. (2026). Keeping the Channel Open: Psychic Deadness, and the Relational Emergence of Aliveness. Psychoanalytic Dialogues, 36(3), 397–403. https://doi.org/10.1080/10481885.2026.2662845

#گروه_روانکاوی_آن
#امکان_زندگی
#رابطه_درمانی