کی از همه بزرگتره؟؛ تأملی بر شکست در اتاق درمان
ما درمانگران، همواره درگیر نوعی «سوگیری در انتشار» هستیم. حتی در مقالات پژوهشیمان نیز مدام از «اثربخشی فلان رویکرد بر فلان وضعیت» حرف میزنیم؛ طوری که گویی در تاریخ علم، هنوز هیچکس مطالعهای دربارهی اثربخشی انجام نداده که به هیچ نتیجهای نرسیده باشد یا درمانی در آن بیاثر مانده باشد! گویی همهچیز همیشه، در همهجا و بر روی همهکس کار میکند؛ اما در پستوی اتاق تحلیل، واقعیتِ ماجرا چهرهای دیگر دارد.
آرنولد گلدبرگ (Arnold Goldberg) در کتاب درخشان خود، تحلیل شکست (The Analysis of Failure)، دست روی زخمی میگذارد که جامعهٔ روانکاوی سالهاست با دستپاچگی روی آن چسبِ زخمِ تئوریک میزند: «شکست». او به سراغ این پرسشِ کودکانه اما ریشهدار در ناخودآگاه درمانگران میرود: «کی از همه بزرگتره؟.
گلدبرگ برای عریان کردن این فانتزی، دو روایت کوتاه نقل میکند: داستان دو دوستی که هر دو به روانپزشکی و روانکاوی روی آوردند؛ اولی که استعداد درخشانی در موسیقی داشت اما وقتی دریافت هرگز در شمار ده نوازندهی برتر ویولن جهان نخواهد بود، ساز را کنار گذاشت و به سراغ پزشکی رفت، و دومی که استعدادی کمنظیر در فلسفه داشت اما به روانشناسی پناه آورد. هر دو، مسیر خود را به سمتی کج کردند تا مبادا در میدانی که معیارهایش صلب است در رتبهای پایینتر قرار گیرند، و در عوض به حوزهای آمدند که در آن فانتزیِ کمال و وسوسهی تبدیل شدن به «یگانه منجی» بسیار دستیافتنیتر و پنهانتر است.
ما درمانگران در اتاق تحلیل، اغلب شبیه به والدینی رفتار میکنیم که مشتاقند همهی پیروزیها و دستاوردهای فرزندشان را ببینند و آن را به پای «فرزندپروری بینقص» و هنرِ خود بنویسند؛ اما به شکستها که میرسد، یا در باتلاق احساس گناه غرق میشوند، یا با دستپاچگی آن را به گردن ژنتیک، تقدیر و دستِ روزگار میاندازند تا مبادا کفایت والدینیشان زیر سوال برود. در اتاق درمان نیز دقیقاً همین مکانیزم در کار است: موفقیت فوراً سندِ چیرهدستیِ ما میشود، اما وقتی درمان به سنگ میخورد، ادبیات ما ناگهان عوض میشود.
گلدبرگ نشان میدهد که چطور واژگان حرفهای به خدمت دفاعهای روانی ما درمیآیند؛ ما به ندرت واژهی عریانِ «شکست» (Failure) را به زبان میآوریم، چون پذیرش آن برای درمانگر یک لغزش ساده نیست، بلکه یک زخم نارسیسیستیک است. در عوض، به واژههای ملایمتر و خنثیتری مثل «بنبست» (Impasse) یا مقاومت غیرقابلحل بیمار پناه میبریم تا بارِ این زخم سبکتر شود؛ گویی جاده به خودیِ خود بسته شده است، نه اینکه ما راه را اشتباه رفته باشیم یا ابزارمان کارایی نداشته باشد. حتی فراتر از آن، شکستها را فوراً «اخلاقیسازی» میکنیم: یا بیمار را متهم به عدم همکاری میکنیم یا در احساس گناهی فلجکننده غرق میشویم؛ در حالی که شکست در تحلیل، نه یک مسئلهی اخلاقی و گناهِ فردی، بلکه یک «دادهی بالینی» ناب برای فهم ناخودآگاه است. همانطور که گلدبرگ با ارجاع به تمثیل «هامپتی دامپتی» (Humpty Dumpty) در آلیس در سرزمین عجایب یادآوری میکند، گاهی همهی اسبها و سربازان پادشاه هم نمیتوانند قطعات شکسته را دوباره کنار هم بچینند؛ شکستن جزئی از واقعیت است و اصرار همهتوانیِ ما بر بازسازی کامل، تنها سرابی است که زخم را عمیقتر میکند.
اما پیش از آنکه از شکست شرمسار شویم یا به موفقیت ببالیم، باید پرسید اصلاً چه چیزی موفقیت درمانی محسوب میشود و چه چیزی شکست؟ مرز این دو را چه کسی تعیین میکند؟
آیا موفقیت یعنی سازگار شدن فرد با نرمهای اجتماعی، تیک زدن نقاط عطفهای (milestones) تحمیلی فرهنگ و حرکت در مسیر خطیِ «ازدواج کن، کار پیدا کن، تولیدمثل کن»؟ یا برعکس، موفقیت شاید درست در همان طغیان، ایستادن در برابر امیال دیگری و سوژه شدن رخ میدهد؟ آیا عاری شدن از علائم (Symptom-free) همان درمان است؟ آیا طلاق گرفتن بیماری که سالها در یک رابطهی مرده مدفون بوده، شکست در رابطه محسوب میشود یا پیروزیِ تحلیل؟
اگر مراجع پس از سالها کار تحلیلی تصمیم بگیرد موقعیت امن شغلیاش را رها کند، ساختارهای تحمیلی را بر هم بزند و وارد مسیری پر از ابهام اما اصیل شود، جامعه و چکلیستهای روانپزشکی ممکن است آن را افت کارکرد و «شکست درمان» ثبت کنند؛ اما برای آنالیست، شاید این نخستین نشانهی پدیدار شدن یک «سوژهی زنده» باشد. شکست و موفقیت در اتاق تحلیل به طرزی رادیکال نسبیاند؛ چون روانکاوی پروژهی رام کردن انسان یا تولید شهروند مطیع نیست، بلکه مسیر رویارویی با حقیقت است.
ما باید به یاد بیاوریم که آنالیز، همانگونه که دونالد وینیکات صورتبندی میکند، پیش و بیش از هر چیز «فضایی برای بازی کردن» است؛ فضایی برای پدید آوردن و تجربه کردنِ امرِ نزیسته. اما بازی بدون خطر کردن معنا ندارد. همانطور که در مثلِ قدیمی خودمان آمده: «بازی اشکنک داره، سرشکستنک داره». بازی بدون امکانِ باخت، جراحت و سرشکستگی، یک بازی راستین نیست؛ نمایشی ازپیشطراحیشده و کنترلگرایانه است. اگر اتاق درمان به فضایی محافظهکارانه و عقیم تبدیل شود که در آن برای فرار از سرشکستگی، جرئتِ بازی و خلاقیت را از خود و مراجع بگیریم، روانکاوی از درون مرده است. تحلیل زنده، بازی پرریسکی است که امکانِ مجروح شدن و لغزیدن در ذات آن نهفته است.
هرچه باشد، «آن» در معنای نهاد (Id) که یکی از وجوه نامگذاری «گروه روانکاوی آن» بوده، بخش تاریک، رامنشده، اضطرابآور و واپسراندهشدهی روان ماست که در اینجا قصد گریز از آن را نداریم. شکست نیز، همچون محتویاتِ تاریک نهاد، بخشی جداییناپذیر از واقعیتِ روانی ماست؛ چیزی که نباید با شرم پنهانش کرد، بلکه باید با شجاعت به تماشایش نشست، به صدایش گوش سپرد و جرئتِ تحلیل کردنش را یافت. «آن» قرار نیست تریبونی برای نمایشِ موفقیتهای بینقص و پنهان کردن زخمهای نارسیسیستیک ما باشد؛ بلکه تلاشی است برای ایستادن در برابر همان حقایقی از روان و درمان که معمولاً در ویترین مقالات علمی سانسور میشوند. شکستها در اتاق تحلیل پایان راه نیستند، اگر شهامتِ این را داشته باشیم که آنها را نه به چشمِ گناه، بلکه به عنوان اصیلترین دادههای بالینی بازخوانی کنیم.
نگارش: دکنر امیر کتانی